![]() |
![]() |
|
|
سلام
اگر بودی شاید حرفهایم را تا آخر می شنیدی و می گفتی این حال طبیعی است و تو هم وقتی سن من بودی و شرایط من را داشتی همین دغدغه ها را داشتی . بعد اضافه می کردی که : " نه مثل دغدغه های تو . ولی چیز عجیبی نیست . " هیچ وقت نمی فهمم شنیدن حرفهای اینطوری من چقدر برایت مهم است یا چه حس و احساسی در تو ایجاد می کند ولی باز هرازگاه برای پر رنگ کردن "ما" یی که هست می گویم ، می گفتم . حالا که نیستی نمی دانم چه کار می کنی وقت خواندن اینها . وقتی برای تو ننویسم شروع می کنم به مردن . بعضی آدمها توی زندگی آدم بزرگ و عزیز می شوند چون آدم را یاد خودش می اندازند . این وقت ها رقیق می شوی و شروع می کنی به مرور کردن چیزی که بودی . یک روز ، یک جا وسط شکست ها و تلخی ها و تجربه های تازه ، وسط بزرگ شدن ، می بینی چیزهایی هستند که کم داری . مثلا می بینی بلد نیستی شوخی کنی ، تعارف تیکه پاره کنی با مهمانها ، بلد نیستی به حرفها و شوخی های غریبه و آشنا بازخورد بدهی . می ترسی از این خلا بزرگ . از تنها شدن می ترسی . از فاصله می ترسی . سعی می می کنی توی جمع کسانی حل بشوی که شبیه تو نیستند . بعد وقتی جایی در گفتگو با کسی یا جمعی که همجنس تر با خود قدیمی توست آرام و سرد و کم حرف ، متصل می شوی و هر کلمه و لبخندی، تایید و تکذیبی از اعماق وجودت می آید ، یاد گذشته می افتی و چیزی که انگار از دست داده ای و بدست آوردنش حتی اگر آسان به نظر برسد بسیار سخت است . انگار جوری نشسته شده باشی زیر نمازهای قضا شده که بلند شدنت نشود اصلا . همین . ترس اینکه خیال کنی این فکر و خیال ها همه از بیکاریست صدایم را می برد . اصلا چه ربطی دارد ؟ فکر که بیاید می آید . هرچقدر هم خاکش کنی جوانه می زند . کاش می آمدی نزدیکتر. یک " خوب باش " می گفتی و می خوابیدیم اصلا . خیلی خسته ام . کلمه یعنی تو . نوشته های قضا شده ام را می بخشی و باز هم برایت می نویسم . هر وقت که بخواهم . 1390/11/25 تهران
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/11/25ساعت توسط ... |
|
|
خواب را پسری روایت می کند که از شهر با کارگرهایش می آیند برای رسیدگی به امور امارت و گرم کردن کاخ در فصل سرما، و کنجکاوانه قصر و آدمهایش ، بخصوص دختر پادشاه را می پاید . دختر ، رنگ پریده و بلند بالاست با موهای سیاه بلند و بیشتر ساعات روز را در اتاقش با پنجره های بزرگ وپرده های همیشه کشیده ، می گذراند. راوی پیش می آید که مدت ها بنشیند توی حیاط قصر و به پنجره نگاه کند و خیال کند دخترک را که با چهره ی بی روحش نشسته، راه می رود ، موهایش را توی آینه شانه می کند و سردش است ، همیشه سردش است ، شاید بخاطر پنجره های بزرگ و شومینه ای که برای گرم کردن آن اتاق کوچک است . خواب روزی اتفاق می افتد که دختر ناگهان در اتاق را باز می کند و راهروی دراز منتهی به سالن مرکزی را طی می کند و از بالای سرسرا روانه ی اتاق پدر می شود و روبروی میز پادشاه خیره به پادشاه می خواهد حرفی را که تمام شب بخاطرش چشم بر هم نگذاشته بگوید . پادشاه تنها نیست . همیشه پیشکار مثل مجسمه ای که جزئی از وسایل اتاق باشد کنار میز ایستاده است . با این حال نه تنها وقتی که قدم های سنگین و مضطرب پادشاه از اتاق بیرون می آید و سرسرا را می لرزاند ، که تا پایان خواب راوی و سایرین نمی فهمند دختر صبح آنروز چه گفت . پادشاه تنها و بدون محافظ می رود روی بام . توی قصر ولوله میشود . دختر همانقدر آرام و سرد به اتاقش برمی گردد و در بزرگ چوبی را می بندد . شاه راه می رود . آشفته و گنگ . می رود روی لبه ی پشت بام . نفس ها حبس می شود . می آید پایین . هیچ کس نمی بیند کجاست تا اینکه با عصایش شیشه ی نورگیر بزرگی را که درست بالای تالار مرکزی است می شکند . همه از صدا ی شکستن می آیند داخل تالار روی خرده شیشه ها . خدمه می دوند جارو بیاورند که پادشاه از نورگیر فریاد می زند که همه بایستند . بعد نشسته روی بام و خم شده بر بدنه ی فلززی نورگیر چند ساعت سخنرانی می کند . بی هیچ اشاره ای به دختر و حادثه ، جز یک جمله : "اتفاقی که برای دختر ما افتاده را همه باید فراموش کنیم . "
پریا برای صبحانه سنگک خریده . سرم هنوز درد می کند . اتاق سرد است .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/11/18ساعت توسط ... |
|
|
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
دیروز رفته بودم عطر بگیرم . همه ی عطرهای مردانه را بو کردم تا بویی شبیه تو . پاف کردم به شانه ی راستم . بوی مرد می آمد . شانه به شانه در سکوت راه می رفتیم . تازه شده بودم . تنها نبودیم . پالتو را که در آوردم مرد جا ماند روی چوب لباسی . باید به شانه ی راست همه ی لباسهایم عطر بزنم . این روزها خبر های تلخ زیاد شده. شادی آسان پر می شود از آدمها . زیاد فرقی نمی کند چه کسی . تو کم ِ شبهای طولانی منی . تو را روزهای سیاهی کم می آورم . روزهای عزا . روزهای اندوه ، تنهایی . تو کم ِ دردکشیدن های منی . دلتنگیهای من کمت می آورد . می ترسم از هر اندوهی وقتی نیستی . انگار همه دارند سقوط می کنند . انگار دنیا دارد تکانده می شود و دستم بند نیست به دست تو . تاب نمی آورم . کمی وقت سوگ ، وقت انتظار ویاس ، وقت شکست . مرگ هست و تو نیستی . تو که نیستی مرگ هست . گاهی خودم را خواب می بینم که جنازه ام . گریه می کنم برای خودم . تو کام ِ منی . مرگ ِ به کام رسیده برای دیگران هم آسانتر است . نیست؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/10/01ساعت توسط ... |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1390/09/12ساعت توسط ... |
|
|
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست
سلام
من دلم برایت تنگ نمی شود . تو تاریکی هستی. ثانیه های قبل از شروع نمایش که پچ پچ ها آهسته می شود و چراغ های سالن را خاموش می کنند و همه خیره شده اند به صحنه ، شروع می شوی . می ایستی جایی که دستم نمی رسد . نفس می کشی روی گردنم . من چشمهایم را می بندم . نور می شوم . رنگی می شوم . چشم باز کنم همه را می بینم که خیره شده اند به من . پرده که کشیده lی شود می روی . تو که نیستی دلم برای خودم تنگ می شود که بی تونیستم . من بی تو زن نیستم . کنار تو ، حرارت همین نفس ها که بالا نمی آیند بکارتم را تبخیر می کند. حرارت همین نگاه همیشه ام به تو که مشغول رنگ هایی که هزار بار نازشان را می کشیدی که بشوند همان که تو می خواهی . با همه ی رنگ های دنیا نقش می گیریم که تو فقط خودت باشی آقا ! همین خودت که رنگ نمی گیرد . برای تو که باشم زن می خوابم ، زن می رقصم ، زن می گویم ، می شنوم ، می مانم . تو برای من کافی نیستی ؟ من از تورنگ می گیرم . باشی می رقصم به نقاشیت . سبک می سازیم با هم . من با تو می توانم . برای تو می توانم . من با تو قوی ترین زنانه ی دنیا می شوم . سیزدهم مهر هزار و سیصد و نود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/07/13ساعت توسط ... |
|
|
سلام
اینها را دارم برای تو می نویسم و خودم هم باورم نمی شود که انگشتهایم جرات برای تو نوشتن پیدا کرده باشند . کلمه ها می رقصند پیش چشمم و شهوت جابجا کردن و پاک کردنشان را زنده می کنند و من به کاغذ می آویزم و نمی گذارم هیچ چیز مرا جدا کند از نامه ای که برای تو... اولین نامه ای که برای تو . عزیز همیشه ی من ، امروز بعد از سالها روز برای تو نوشتن رسیده است که ما هیچ وقت اینقدر به هم نزدیک و از هم دور نبوده ایم . می دانم که هر چیزی که برای تو باشد روشنایی است . از شادی این روشنایی گل انداخته ام و تو شرم شروع را می شناسی در من . نامه را نمی دانم چطور باید به دست تو برسانم . تو که سالهاست رفته ای و آنقدر هستی که یادم نمی ماند به آدرست فکر کند . حالا صدای ساکسیفون توی گوشم است و نشسته ام گوشه ی تختی که تو هرگز ندیده ای . به روزهای اولمان فکر می کنم . اولین باری که وارد خانه ای شدم که بعد ها خانه ما می شناختمش . تو رفتی به نقاشی های نیمه کاره ات سر بزنی و گفتی که من آب خنک درست کنم (که دست بزنم به خانه ای که محرم نبود و شرمم بریزد) . آب درست کردم و روسری افتاد از سرم . صدای نفسهایم را می شنیدم و آه می کشیدم . تو فکر می کردی ناراحتم و من گفتم بخاطر این است که گاهی یادم می رود نفس بکشم و چند تا را با هم می کشم ، نگفتم وقت هایی که داغ شده ام از هیجان . رفتیم توی اتاق نقاشی ها که شب اولی که ماندنی شدم همانجا خوابیدم . بعد ولی اتاق خوابت را دادی به من و من فهمیدم که تو محرم تری به نقاشی ها . به شب اول که ماندنی شدم بین نقاشی ها که همه ی رنگ هایش بو داشت مثل خودت ، فکرمی کنم . نفسم هنوز جا نیامده بود .با جین خوابیدم .قصد ماندن نداشتم که شلوار راحتی بیاورم ، و گرمکن و تی شرت سفید تو برای چشم های من که همیشه تو را با لباس رسمی قاب گرفته بود، مثل برهنگی شرمناک بود . چشم می دزدیدم . گفتی : "دعا می کردی ؟" لبخند زدم . دعا می کردم . بخاطر بوی رنگ عذر خواستی و پنجره را باز گذاشتی و رفتی . به صبحانه ی اولی فکر می کنم که خودم برایت درست کردم . به پیراهن یقه هفت چهارخانه ی قرمزم که کمربند سفید داشت رنگ صندلهایم . به آب پرتغالی که خودم فرت فرت گرفته بودم و شیر ، که همه را جفت چیدم روی میز . در اتاقت را که زدم سه ساعتی بود بیدار شده بودم و دو بار برای خرید بیرون رفته بودم و وقتی پرسیدی گفتم تازه بیدار شده ام و تو هیچ نمی پرسیدی چطور ، که تا دیروقت کار کرده بودی روی پیرمرد و خوابت می آمد هنوز . تا از حمام با حوله بیایی سر میز هزار بار خودم را و نشستنم را چک کردم که قشنگ باشد پشت میز ، سینمایی باشد . باید بنویسم که حرف نزنم . باید سکوت کنم . تو سکوت منی . کسی تا بحال کسی را سکوت صدا کرده ؟
بیست و سوم شهریور هزارو سیصد و نود
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1390/06/23ساعت توسط ... |
|
|
کاش زوجا یه جور آمپر داشتن . یه چراغ خطر . وقتی احساس کمبود یکیشون بحرانی می شد یا به هر علتی به هم می ریختن چراغ خطرشون که یه جایی تو موهاشون بود شروع می کرد به چشمک زدن . بعد اونیکی مجبور می شد قبل از انفجار زود زود اینیکی رو برسونه تعمیرگاه ، مرکز مشاوره . مشاور معاینه می کرد رابطه رو می دید کجاش بالا پایین شده زودی می گفت درستش کنن . بعد اونیکه حالش بد بود چراغش خاموش می شد با خیال راحت می رفتن دنبال زندگیشون . اینجوری افسردگی و یاس و نا امیدی و خیانت و بی اخلاقی و همه ی اینا کمتر می شد گمونم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1390/05/27ساعت توسط ... |
|
|
آفتاب عمود می تابد روی سر آدمها . میدان را دور می زنم تا خیابان شمالی ایستگاه تاکسی های خطی . یک نفربی حال از گرما نشسته صندلی جلو .مرد میانسالی هم تکیه داده به در عقب و منتظر مسافر های بعدیست. با من یک نفر کم است . بیخیال می شوم . می روم کنار خیابان و برای ماشین های گذری داد می زنم : " امیر آباد ." پراید نقره ای نگه می دارد . شیشه تا ته پایین است . بوی عرق ماشین را برداشته . از زیر مقنعه دست می برم لای موهام . خیس خیس است . قطره های عرق سر می خورند روی تنم ، گردنم ، شقیقه ام ، ستون مهره ها ... سمند سفید از کنار من ، سمت راست ماشین سرعت می گیرد و می پیچد جلوی ما . با ترمز شدید همه مچاله می شویم جلو . سمند می رود داخل کوچه . راننده نگه می دارد . نعره می زند : " یابو علفی ! " . صدایش می پیچدتوی خیابان . زن مسافر می گوید : " برو آقا ! وا نستا ! " راننده راه می افتد . زیر بغل لباسِ آبی روشنش خیس و طوسی رنگ شده . می گوید : " حقا که یابو علفی ! " دو مرد ، یکی نشسته صندلی کنار راننده و دیگری بین من و زن مسافر که صورتش را نمی بینم و آب معدنی را از کیفش در می آورد و پشت سر هم می گوید : " آتیش، آتیشه ! " سرم را می گیرم رو به بیرون . تا چهار راه ترافیک است این ساعت خیابان . زن می گوید : " آتیش می باره ! " آب می ریزد کف دستش و می پاشد به صورتش . خم می شوم جلو که صورتش را ببینم . حالت گریه دارد و خیس است . دکمه هایش را باز می کند ." تند برو آقا ، بذار باد بیاد ! "صدایش ناله مانند است . راننده حالاست که کلافه بشود و یک چیزی بگوید .پنج جفت چشم شده ایم و به ثانیه شمار سبز چهار راه نگاه می کنیم . چهار ،سه، دو ، یک ، صدو سی ! ماشین می ایستد . " چیکار می کنی ؟! وا نستا ! می میریم الان هممون " تقریبا دارد داد می زند !مرد جلویی بر می گردد و به زن نگاه می کند . کناری می گوید : " چراغه خانوم ، نمی بینی مگه ؟ " زن دست می اندازد شانه ی راننده را از پشت تکان می دهد : " من جریمه شو می دم ! برو دیگه " ضجه می زند . راننده خودش را می کشد و بُراق می شود رو به زن وهنوز دهن باز نکر ده است که زن در را باز می کند و می دود توی خیابان . شالش افتاده . مانتویش را در می آورد و با زیر پوش سفید می دود وسط چهار راه . ماشین ها بوق می زنند و ترمز می کنند . یک لحظه می ایستد . بعد دوباره می دود . راننده پیاده می شود .چند نفر دیگر هم از ماشین ها بیرون می آیند . بعضی ها می خندند . پلیس سوت می زند . زن دور می شود. مردم می نشینند توی ماشین ها . زن ها ترسیده اند . راننده می نشیند : " این چش شد ؟! " سکوت ماشین را پر کرده . راننده می گوید : " کرایه شم نداد لاقل . " شیشه ها را می دهد بالا . دکمه کولر را می زند . شیشه من باز است . چراغ سبز می شود .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1390/05/18ساعت توسط ... |
|
|
گریه ام بند نمی آید . راه می روم و اشک می ریزم . صدایش را که می شنوم از بیمارستان و میان جمعیتی که من نیست تویشان شدید تر می شود . خانه را بالا و پایین می کنم و زنگ می زنم . تا می نشینم اشک می آید . اشک هایم تمام نمی شود . چند ساعت . پشت سر هم . سه بار می روم حمام برای زر زر. باز هم اشک می آید ، موهایم را که خشک می کنم ... با موی خیس که دراز می کشم . غم نیست فقط . نگرانی هم . عصبانیم . از خودم ، خدا ، از شرایط و همه ی کسانی که به آن دامن زده اند . عصبانی اشک می ریزم . اشک های بی وقفه ام مزه ی اشک های بی امان رنجش ها و شب بیداری های تابستان گذشته را می دهد ، تابستان گذشته می شود . برای همه ی دلتنگی ها ، بی مهری ها ، بی وفایی ها ، حماقت ها ،نگرانی ها ... برای خودم که دارد له می شود و هیچ کاری نمی تواند بکند جز تسلیم شدن ، گریه می کنم . ساعت چهار به ندا زنگ می زنم که خودش را برساند . شالم را سر می کنم . سر گیجه دارم. ماشین ندا آنطرف خیابان پارک است . گریه یک سلام امان می دهد و اوج می گیرد . می چرخیم توی خیابان ها . زار می زنم و دیگر درست نمی دانم چرا . انگار بخواهم خودم را پس بدهم با تمام توان . می رویم کافه . ندا وا رفته . چهار تا سیگار تا آمدن پسری که اسمش احمد است و اجازه می گیرد و می نشیند دور میز ما . حرف می زند . حرف خوب است . کلمه ها خوبند . ندا وارفته است از گریه های من. من سیگارهای ندا و احمد را یکی در میان کم می کنم . احمد چیزی نمی پرسد از من . کمی که می گذرد با خنده از ندا می پرسد : " این دوستت هم طبیعت رفتاریش را دارد باز تعریف می کند ؟! " خوشم می آید از حرفش . برچسبی شیک می چسبانم روی خودم . سیگار احمد را دو تا می بینم . سیگار خودم را نگاه می کنم .ندا می گوید : " گرفته ! " می خندند . دستم می لرزد . از بعد از تماس تلفنی چیزی نخورده ام . احمد یک سکه پنجاه تومانی می دهد به من و سکه دیگر را می گذارد روی انگشتهایش و با بالا و پایین کردن انگشتها می چرخاند و برش می گرداند . می گوید : " برای لرزش دست حرکت خوبی است ." امتحان می کنم . تا وقت رفتن امتحان می کنم و مدام می اندازمش . یکبار که خم می شوم برش دارم . سرم آرام می گیرد . سکه را توی دستم نگه می دارم و همانطور خم می مانم . بهترین جای دنیاست زیر آن میز . دنا می گوید : " همه ی آدم ها تنها هستند . بعضی ها به عشق و وابستگی پناه می برند و بعضی ها می گویند تنهایی را انتخاب کرده اند ." احمد می گوید : " مثل من . هر روز ساعت چهار می ایم اینجا که تا ساعت ده تنها باشم . دوستانم را که می بینم خوشحال می شوم اما انتظارشان را نمی کشم . انتظار هیچ چیز را نمی کشم . " زمزمه می کنم : "خوبه " و دود سیگار را بیرون می دهم. سکوت می کنیم . ندا وسایلش را جمع می کند . احمد می گوید : " ولی بعضی وقتاش خیلی سخته ." بلند می شویم . جلوی کافه از ندا جدا می شوم . دوباره زنگ می زنم . صدایش را از وسط شلوغی نمی شنوم . قطع می کند . اشک ها می آیند . می روم خانه ی خانم. می گویم سرم درد می کند ، بخاطر شرایط ، دلیل خاصی ندارد. دو تا کدئین می خورم .می روم توی همان اتاق تابستان پارسال و می خوابم روی تخت . گریه می کنم . خوابم نمی برد . رها هم می آید . رها می گوید: " هیچ وقت فکر نکن چرا اوضاع این شکلی است ؟ بدترین حال این چند سال را وقتهایی داشته ام که به این فکر می کردم که چرا اوضاع باید اینجوری باشد ؟ چرا نباید شکل دیگری می بود ؟ چرا من مجبورم توی این شرایط دست و پا بزنم ؟ اینها را نپرس از خودت . فکر کن چکار کنی که حالت بهتر شود . " خانم می گوید : " نیچه هم مدام سردرد داشت ! خودش گفته سردرد عامل پیشرفتش بوده . " می خندیم سه تایی . خانم بوی سیگار می شنود از لباس هایم . می گویم کافه بودم و بچه ها سیگار می کشیدند . می گوید همیشه آرزو داشته خانه اش آنقدر بزرگ باشد که یک اتاقش را بکند پاتوق برای ما ها . بعد اضافه می کند که آن محیط ها را هم باید تجربه کرد ! خانم از جوانی خودش می گوید . می گوید وقتی آقاسی "آمنه" را خوانده بود یکی از همکار هایش توی شرکت از او پرسیده اصلا می داند " آمنه آمنه ، خرج ننت با منه " یعنی چه ؟ و اوجواب می دهد " طرف آنقدر آمنه را دوست دارد که می گوید اگر آمنه با او ازدواج کند مخارج مادرش را هم قبول می کند و لازم نیست برای مادرش نگران باشد ! " همه می خندیم . مونا هم می آید . می رویم بستنی فروشی . مونا می گوید چند وقتی همه ی بت های ذهنیش شکسته اند . به هیچ کس اعتقاد ندارد . هر کس چیزی می گوید . من می گویم . تو در مرحله ی پنجم رشد روانی اجتماعی اریکسون هستی و این مرحله را هم طی می کنی . خودم کلی می خندم به حرف خودم و تا آخر شب هر چه می خواهم بگویم سر از اریکسون و مراحل رشدیش در می آورم و خودم را مسخره می کنم . نوبت من که می شود می گویم پیارسال همین روزها یکی از دوستان اس ام اسی برای همه فرستاد که اگر قرار باشد عکس کسی را روی سنگ توالت بیاندازند تو چه کسی را انتخاب می کنی . من واقعا جوابی نداشتم . از هیچ کس آنقدر بیزار نبودم که بتوانم چنین کاری را با عکسش بکنم . (آن موقع گیر و دار انتخابات بود ونود درصد یک نفر را جواب داده بودند . چند ماه بعد من هم با تصور همان آدم دستشویی های بزرگ و کوچکم را انجام می دادم ! ) اما حالا نفرت را می شناسم . هر از گاه مثل زهری خونم را می سوزاند و می چرخد ، بدترین و فرسایشی ترین و تلخ ترین بیماری عمر من است این نفرت. حالا می توانم با تمام وجود برای کسی بد بخواهم . رگه هایش را حتی توی صورتم می بینم و می شناسم . خیلی دلم می خواهد ریاضتی ، تمرینی بود که این کثافت را بیرون می کشید . به خانه که می رسیم ژلوفن می خورم و می روم توی تاریکی تخت . فکر می کنم همین چند سال پیش چقدر با خیال قوی تر بودم . بالشم خیس می شود . چشم هایم را که می بندم تشییع جنازه ای را می بینم که تویش لباس سفید پوشیده ام و هیچ کس نمی خواهد من آنجا باشم . هق هق می زنم روی خاک . بالشم خیس می شود . شب خواب می بینم روی شانه ی مردی گریه می کنم . روی ترقوه مردی .صورتش را نمی بینم . مرا بلند می کند و می نشاند روی میز . من عروسکی چوبی هستم . از همانها که با بندهایی که به دست و پایشان وصل است تکان می خورند . بند ندارم ولی. مرد به پاهایم که از میز آویزان است ضربه می زند و پاهایم آرام تکان می خورد. دیروز کابوس تابستان دو سال را با هم ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1390/04/27ساعت توسط ... |
|
|
یک توی پردیس دانشگاه فردوسی مشهد ، مهمانی خمینی شهر، زن ِ باردارجلوی شوهرش ، پنجاه نفر به یک زن گلستانی ، کارگر ساختمانی ...خاطرات زندان ، نامه های زندان ، داستان های زندان ... ذهنم پاره شده از اخبار . دوستی که معلم یوگاست می گفت چاکرای مولاد هارایش متورم شده . موضوع کارگاه داستان را هم این وسط گذاشته اند " سقط " ؛ هر روز به ذهنم تجاوز می کند . داستان سقط می کنم پشت سر هم . دو من
رئیسم . همین حالا پشت میز دفترم . هیچ کس
نه بلند بخندد نه بلند گریه کند ! هیچ کس بلند نه عاشق بشود نه فارغ! همه چیز باشد
برای توی دل صاب مرده ای که رخت می شویند ، چرک چرک . اعتیاد هم خانواده عادت است
. عادت هم کردنی است هم شدنی . خیلی وقتها نمی توانی درست بگویی چرا عادت کرده ای
و عادتت دقیقا چیست . عادت به صدا کردن اسم دیگران ، عادت به کلیک روی اسمشان و
بعد گفتن و گفتن آنقدر که دیگر کلمه ای نباشد ، عادت به تصور دیگران در قالبی که
تو می خواهی ، قالبی کردن آدمها ، از قالب بیرون کشیدنشان ، از قالب بیرون آمدنت
برایشان، عادت به بی عادتی ، هر لحظه انتظار چیزی که نمی دانی چیست، نشستن توی
سالن انتظار سینما .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1390/04/05ساعت توسط ... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
|
|
RSS
|